X
تبلیغات
رایتل
یکشنبه 25 شهریور‌ماه سال 1386 ساعت 14:18

نردبان به دیوار تکیه داده شده بود.و هیچ کس هم تو ی حیاط نبود.با خودم گفتم اگر بتوانم روی پله اول نردبان بایستم حتما حسابی بزرگ می شوم.دستم را به پله نردبان گرفتم و خودم را بالا کشیدم.وقتی روی پله اول ایستادم متوجه شدم که دستانم روی پله دوم است.خیلی عجیب بود!پاهایم روی پله اول بود اما دست هایم روی پله دوم و این یعنی باز هم می توانستم بالاتر بروم!دوباره زور زدم و دستانم را به پله بالاتر رساندم و به کمک دست ها خودم رایک پله دیگر بالا کشیدم.همین طوری چهار تا پله را با لارفتم.

به فکرم رسید که به زمین نگاه کنم و ببینم که چقدر از ان بالا رفته ام

که یکهو با دیدن زمین دلم هری ریخت پایین و دست و پایم از ترس لرزید. با فریاد از پدرم کمک خواستم.پدر خودش را به حیاط رساندو مرا دید که بین زمین و آسمان روی پله چهارم نردبان ایستاده ام و می لرزم و فریاد می زنم.

پدر با خنده پرسید."میبینم که حسابی ادب شده ای!؟"

و من مغرور و در عین حال ترسیده گفتم:"بابا منو زود بیار پایین!حالم اصلا خوب نیست!"بابا کمکم کرد تا پایین بیایم. و بعد وقتی روی زمین رسیدیم به نردبان اشاره کرد و گفت:می توانی بگویی ترسناک ترین پله کدام است!؟"

من نگاهی به پله های نردبان انداختم و با وجور این که دیدم همه پله های آن شبیه همدیگر هستند با عصبانیت گفتم:"اون چهارمی!چون روی اون بود که ترسیدم!"

بابا خنده ای کرد وگفت:"اشتباه می کنی پسرم! اون پله ایی ترسناک تر است که تو از روی آن به زمین نگاه کردی! تو یادت رفت که پله به پله خودت را بالاکشیدی و با نگاه کردن به زمین کمان کردی که مجبوری همه آن ارتفاع را یک جا سقوط کنی!حال آن که می توانستی دوباره پله به پله برگردی و خودت را به زمین برسانی!

اگر در زندگی از کاری ترسیدی بدان که دلیل ترس تو فقط این است که گمان می کنی اندازه کار بزرگ تر از قد و قواره توست.این جور مواقع کار را تکه تکه و پله پله کن و هر بار که با لا و پایین می روی فقط به اندازه یک پله خودت را جا به جا کن! خواهی دید که همین پله های کوچک می تواند تو را به راحتی به بلندترین بام ها ی دنیا برساند!

بعد بابا پای نردبان ایستاد و به من گفت دوباره از آن بالا بروم و خودم را به پشت بام برسانم.و من هم تند و سریع به پله ها آویزان شدم و بدون هیچ ترس و خیالی خودم را به پله چهارم رساندم .و از آن جا یکی یکی پله ها را بالارفتم و خودم را به پشت بام رساندم.چون می دانستم بابا اون پایین مواظب من است برای همین شجاعانه پله ها را بالا رفتم و خودم را به پشت بام رساندم.بابا هم آمد بالا و کنار من روی پشت بام نشست و به من گفت:دیدی پسرم! پله ها وقتی کوچک شوند پیمودنی می شوند. اهداف بزرگ هم به همین سادگی قابل وصول می شوند.بدون این که ترس و دلهره ایی در میان باشد.

لبخندی زدم و با خودم گفتم: "این را از اول می دانستم" که برای رسیدن به جاهای بلند باید از نردبان پله دار استفاده کرد.دلیل این که دیگر نترسیدم این بود که می دانستم یکی هست که پایه های نردبان را نگه داشته و مواظبم است تا آسیب نبینم!

و بابا همین طور داشت راجع به پله ها حرف می زد..

.یادداشت های موفقیتی امیر والا

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo